زیباترین داستان عبرت برای مردان عبرت ناگیر!

 

 مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم

زن گفت : عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود

مرد گفت : این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد

زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن

مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب

زن گفت : خیلی خوب

و برگشت خانه خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب برداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر نا آشنایی مثل ماه ایستاده جلوش!!

مرد با دستپاچگی پرسید تو دختر کی هستی؟

زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد دختر قاضی شهر

مرد گفت : عروس شده ای یا نه؟

زن گفت : نه

مرد گفت : چطور دختری مثل تو تا حالا خانه مانده و شوهر نکرده؟

زن جواب داد از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد

مرد پرسید چطور؟ یک کم واضح تر حرف بزن

زن جواب داد هر وقت خواستگاری برایم می آید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند

مرد گفت : ای دختر زن من می شوی؟

زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند

مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟

دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هایش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو.

مرد گفت : بسیار خوب، بسیارخوب همین حالامی روم.

و رفت پیش قاضی گفت : جلالت مآبا!  آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم

قاضی گفت : خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد

مرد گفت : دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم

قاضی گفت : حالا که خودت می خواهی, مبارک است

و همه اهالی شهر را جمع کرد عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد

بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و داخل کردند و در حجله را روی عروس و داماد بستند

داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را برداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد به سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است و زیبا ای یی در کارنیست

مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد آخر سر دید راهی برایش نمانده, مگر اینکه بگذارد به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند

این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ جنبنده ای او را نمی شناخت

مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی

یک روز دید همان زن زیبا وماه درخشان آمد به دکانش و سلام کرد. مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟

زن خندید و گفت : من از تو هیچ چیزی نمی خواهم؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟

مرد گفت : دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم بردار

زن گفت : اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم

مرد گفت : کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار

زن گفت : اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد

مرد گفت : هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم

زن گفت : اول قول بده که من را به عقد خودت در می آوری

مرد گفت : قول می دهم

زن گفت : حالا که عقل به سرت برگشته و پسر خوب شده ای، با یک دسته غربتی راه بیفت  به سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن قاضی خودش می آید در را باز می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

مرد همین کار را کرد و با یک دسته عشایر کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد

قاضی آمد در را وکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی دوره گرد ریز و درشت پشت در است قاضی از دامادش پرسید این همه مدت کجا بودی؟

مرد جواب داد ای پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه

کوچی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند داخل خانه قاضی. یکی می پرسید جناب قاضی سگم را کجا ببندم؟

یکی می گفت : جناب قاضی دستت را بده ماچ کنم که خاله زای ما را به دامادی قبول کردی

دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بکوب راه آمده و یک شکم سیر نخورده

یکی می گفت : اول جلش را بردار, بگذار عرقش خوب خشک بشود

دیگری می گفت : بزم را کجا ببندم؟ همین طور که نمی شود رهایش کنم داخل خانه جناب قاضی
دیگری می گفت: خیمه ام به کجا بزنم؟ ما که داخل اطاقهای خانه شما طاقت نشستن نداریم

قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کوچی کولی است, آبرویش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و در شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هایت را بردار برو!

مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟

قاضی گفت : کی از تو مهریه خواست؟

مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد!!!!

مردان عبرت ناگیر از این داستان عبرت بگیرند


برگرفته از: سایت  آفتاب به نقل از آوای آزاد 

 

/ 3 نظر / 28 بازدید
محمدرضا فیروزی

سلام وب قشنگی دارید از ولایت دایکندی هستم به وبلاگ تازه تاسیس من با نام " آوای دایکندی " سری بزنید اگر مایل به تبادل لینک بودید به من خبر بدید

ر م .مهاجر ازایرن

داستان قشنگ بو دتشکر مواظب باشید تا این بلا دامن گیر شما نشود.